السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )

651

قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )

قاضى حكم كرد كه براى حل اختلاف نزد سه برادر كه فرزندان چوپانى هستند بروند . آنان راهى شدند و نزد يكى از آن برادران كه بسيار پير بود رسيدند . هنگامىكه خواستند سؤال خود را بپرسند او گفت : بهتر است نزد برادر بزرگتر من برويد . آنان نزد برادر دوم رفتند كه هرچند بزرگتر بود ولى ميانسال بود . او نيز گفت : نزد برادر بزرگترم برويد . آنان نزد برادر بزرگتر رفتند و با تعجب ديدند كه برادر بزرگتر ، از دو برادر كوچكترش ، جوان‌تر است . آنان راز اين سيماى جوان را از او پرسيدند . او گفت : كوچكترين برادر ما زنى بدخو دارد و با او مدارا مىكند كه به بلاى ديگرى مبتلا نشود . برادر دوم همسرى دارد كه گاهى خوش‌اخلاق است و گاهى بداخلاق و اين گونه است كه سيماى او ميانسال است ولى من همسرى دارم كه هرگز مرا اندوهگين نساخته است و هيچگاه از همنشينى با او سير نمىشوم و اين گونه است كه جوان مانده‌ام . آنگاه برادر بزرگتر گفت : براى رفع اختلاف شما ، مىبايست نخست جنازهء پدرتان را از قبر بيرون آوريد و او را آتش بزنيد آنگاه بازگرديد تا ميان شما حكم كنم . يكى از برادران شمشير بر دست گرفت و دو برادر ديگر كلنگ در دست گرفتند و به سوى قبر پدر رفتند . آنجا برادر كوچكتر گفت : من از سهم خود گذشتم ولى جنازهء پدرم را نمىسوزانم . آنان نزد آن شخص بازگشتند و قاضى حكم كرد كه همهء ثروت پدرشان براى آن برادر كوچكتر است . « 1 » وهب بن منبه گويد : مردى از بنى اسرائيل كاخ بزرگى را ساخت و آنگاه

--> ( 1 ) . قصص راوندى ص 182 .